|
|
|
زندگی نو , با موضوعی نو
|
|
درست دو سال پیش بود . (البته شاید بیشتر )
آخرین مطلب این وبلاگ را نوشتم و بعد سایت رو معرفی کردم و مدت ها در ان سایت فعالیت کردم تا دیگر رمقی برای ادامه نبود . حال بعد از این همه وقت و بازگشتم به نقطه شروع و اینبار بدون هیچ نیازی به آینده . بازگشتم با موضوعی نو . با بحث انسان و زندگی و یه عالمه اتفاقات کوچیک و بزرگ پیرامونش . بازگشتم تا ببینیم دنیا چگونه دنیا شد و ...
من با شما هستم چون شما با من هستید . بهروز |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:52 توسط بهروز |
|
|
حرف های خودمانی
|
|
سلام دوستان همیشه همراه
از شما سپاسگذارم برای همه روزهای تنهایی که من را با همه سختی های و مشکلات تنها نگذاشتید . اینک که بعد از قریب به 4 ماه وبلاگ نویسی برای پیشرفت و ارتقای سطح مقالات و نوشته ها و همچنین امکانات بسیار به شما عزیزان بر آن شدم که اسباب و وسائل وبلاگ را به یک سایت اجتماعی منتقل کنم و امید وارم در آن جا الطاف شما عزیزان را شاهد باشیم . زندگی نو نوید یک تحول شگرف و خاص را در عرصه سایت های اجتماعی خواهد داد و از همه کسانی که قادر به همکاری با این بنده حقیر می باشند , تقاضا می شود با آدرس پست الکترونیک اینجانب ارتباط برقرار کنند . ضمنا همیشه و هرجا زندگی نو انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان را بر دیده جان خواهد پزیرفت با امید به روزی که همیشه ایران و ایرانی نه در بخش برترین ها بلکه به عنوان کشور و جامعه برتر جهان بدرخشد با تشکر بهروز |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 13:39 توسط بهروز |
|
|
برنامه ریزی
|
|
سلام
مطلب امروز مربوط به برنامه ریزی حالا شخصی یا اجتماعی و ... کلا توی ایران عدم برنامه ریزی دیگه عادی شده تا اونجا که اگر کسی کارشو رو برنامه انجام بده بهش می خندن . مثلا من اگر صبح زود و سر وقت سر کارم باشم بهم شک می کنن اگر به موفع بیام خونه فکر می کنن معتاد شدم اگر کارام و به موفع انجام بدم می گن عوض شدیا!! و خلاصه انواع و اقسام مثال ها اما بعضیا می گن برنامه ریزی و باید از مسئولان آموخت . آره دیگه سفر یه مقام ارشد 1 هفته دیرتر میشه چون 2 ساعت قبل واسه بلیط خریدن اقدام شده . ای بابا کجای این مملکت برنامه ریزی داره که ما داشته باشیم . کلا به قول یکی اگر توی ایران کاراتو رو برنامه انجام بدی هیچ کدوم به نتیجه نمی رسن . خلاصه باید بگم برنامه ریزی خیلی مهمه و می تونه سرنوشت یه نفر و توی زندگی و آیندش تغییر بده اما نه توی ایران . تا نظر شما چه باشد موفق و پیروز باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 22:44 توسط بهروز |
|
|
عحب سر کاریم
|
|
سلام دوستان
اوضاع حسابی درهم برهمه و من حسابی درگیر یک سری مسائل . اول چند تا نکته رو یاد آور شوم . اول چند تا از دوستان راجب ماهنامه سوال کردن که به شکلی عجیب در اول شهریور افتتاح نشد و این باعث واقعا شرمندگی است , چون خواستیم یک دومین براش ثبت کنیم که آن هم مشکلات خاص خود را دارد . امروز به یه مسئله ای فکر می کردم به اسم گمرگ , حالا شاید این بحث یکمی اقتصادی و تجاری باشد . اما خب من از دید خودم حرف می زنم . البته با اجازه اساتید بزرگ . من فکر می کنم علت قیمت های عجیب و قریب گمرک در ایران 2 چیز است , اول احتمالا مربوط به تحریماتی است که ایران را متوجه خود کرده یا ایتکه کلا دوست دارند که اینجوری حساب کنند . که خب ایرادی هم نمی شه گرفت . اما خب من فکر می کنم این جوری اقتصاد ما بدبخت می شه , شاید فکر کنید این یه بحث اجتماعی نیست اما تاثیراتش دقیقا بر روی جامعه می باشد . شما وقتی در یک دایره زندگی می کنید هر قسمتش را حرکت بدی تمام مساحت و محیطش تغییر خواهد کرد نه ؟ موفق باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 17:35 توسط بهروز |
|
|
کنترل اجتناب ناپذیر
|
|
ما جوونا مردیم از دست این پدر و مادرا ... همش گیر میدن به آدم آخه واسه چی ؟ فکر کردن ما بچه ایم ؟
این جمله رو خیلی ها شنیدن و خیلی ها هم گفتن , اما خب واقعا چرا ؟ کنترل های نا محسوس خانواده البته از دید خودشون یا همون گیر های الکی از قبیل زیر : کجا ؟ با کی ؟ چرا ؟ می خوای چی ؟ واسه چی ؟ حجابتو درست کن ؟ این چه طرز لباس پوشیدنه ؟ چرا الان میای خونه ؟ رنگ مشکی نه زرد بپوش , چرا آبی لابست ؟ چرا الان می ری ؟ چرا نمی ری سرکار ؟ چرا رفتی سرکار ؟ و .... یا برخورد بد با جوونها مثل : مامان شام چی داریم ؟ - زهر مار من می خواهم برم بیرون , - غلط می کنی فردا تولدمه - به درک می رنگ زرد و دوست دارم - داشته باش پنج هزار تومان پول می خوام - ندارم و ... خب همه اینا باعث میشن که جامعه ما بحران زده بشه ؟ نه ؟ و خب شاید بشه ... منم حرفایی می زنم اگر می شد که تا حالا شده بود جاری باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 20:55 توسط بهروز |
|
|
ازدواج ! با کدوم انتخاب؟
|
|
مهمترین تصمیم تو زندگی چیه ؟
خرید لباس و کفش ؟ انتخاب خونه ؟ کار ؟ ولی من می گم مهمترین تصمیم یک زندگی انتخاب همسره . ! جایی که آدم احساس می کنه می تونه استقلال داشته باشه و خب یکی دیگرم زیر چتر استقلالش خوشبخت کنه . اون قدیم مدیما انتخاب همسر به عهده پدر و مادر بود . فقط به دختر می گفتم ایشون شوهرته و به پسر می گفتن این زنته . راستش امروز داشتم به شرایط کنونی جامعه فکر می کردم . اینکه آخه رو چه حسابی می شه آدم به طرف مقابلش اعتماد کنه . اگر پسر باشی نمی دونی اونیکه واسه همسر انتخاب می کنی تا حالا چندتا دوست پسر داشته چی کارا کرده , کجاها رفته , نکنه کار بد بد کرده .... و اگرم دختر باشه که دیگه حساب معلومه ... مشکلات ازدواج زیادن ولی همشون حل شدنی هستن , اگر مالی باشه آدم وام می گیره , شغل باشه کار پیدا می کنه و اینجور چیزا حل می شن ولی اعتماد رو چه جوری میشه حل کرد ؟ آیا نمی شه این طرز فکر جوونا رو عوض کرد که پیش خودشون فکر می کنند : ازدواج !؟ با کدوم انتخاب ؟ موفق باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 23:32 توسط بهروز |
|
|
آخه من چی بگم ...
|
|
ای بابا , از صبح تا شب همش باید بدوئیم .... آخر که چی . ما که از بس دنبال این دنیا رفتیم خسته شدیم. این دنیا واسه همه بی وفاست و واسه ما با وفا , ما بخایم این دست از سر کچل ما بر داره باید کیو ببینیم ؟ آدمارو که نگاه می کنیم از زندگی سیر میشیم . دنیارو که نگاه می کنیم آدما رو می بینیم پس بازم سیر می شیم . نمی دونم من که توی کار این مخلوقات کف کردم از صبح تاشب واسه چیزای دنیا می دون که اگر توی دو ماراتون می رفتن اول بودن . جالبیشم اینه که آخرش همشو می گیرن ازشون و یه لباس بی درو پیکر سفیدم تنش می کنن و میره زیر دنیا . حالا ازش چی موند ؟ بگیریم اگر طرف خیلی پولدار باشه جنس اون لباسش فقط بهتر می شه و گر نه شاید اون بدبخت بی چاره ها چیزی گیرشون نیاید .
من فکر می کنم چیزی که از آدما باقی می مونه , هیشکی دنبالش نمی ره , همه یا دنبال پولن , یا ماشین , یا خونه , یا زمین یا هزار تا چیز دیگه که آخرشم که رفت اون تو , بچش می گه خدا بیامرزدتش و می ره پولاشو بر می داره و ببخشیدا گور بابای پدره . اما چیزایی مثل عشق , معرفت , صداقت , اعتماد و این قبیل و هیشکی نمی ره دنبالش . آخه عشق که بعد 1000 سال بازم می مونه , وفاداری و صداقت که همیشه آدما رو توی خاطرا نگه می داره , آخه ..... ای بابا آخه من چی بگم . این شده داستانه ما از صبح تا شب اینا رو ببینیم و یه فکری بکنیم که این دنیا دست از سر کچل ما بر داره . موفق باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 10:45 توسط بهروز |
|
|
عشق
|
|
در گذر بی انتهای زندگی به دنبال عشق می گردم , چیزی که مدتهاست گمش کردم , صدای پیرمردی مرا به خودم آورد که می گفت : به دنبال چه هستی جوان ؟ گفتم به دنبال عشق گم شده ام می دانی کجاست ؟ کنارش آرام گرفتم . لبخندی زد و گفت تو راز عشق را نمی دانی , گفتم مگر عشق هم راز دارد ؟ دوباره لبخندی زد و گفت : عشق 2 اصل دارد اول صداقت دوم اعتماد . گفتم توضیح بده .
گفت : اگر غرور داشته باشی نه صداقت داری نه اعتماد . اگر صداقت و اعتماد داشته باشی شاید عشقت را پیدا کنی , بهت زده نگاهش کردم , دیدم که بلند شد و شروع کرد به رفتن , گفتم صبر کن , همراه با لبخند برگشت و منتظر حرفم شد , گفتم پیرمرد اگر صداقت و اعتماد داشته باشم ولی عشق را پیدا نکنم چی ؟ گفت اون وقت بدبختی , گفتم : اگر عشق را پیدا کنم ولی صداقت نداشته باشم چی ؟ گفت : بدبختی , چون عشقت حقیقی نیست گفتم : اگر غرور داشته باشم چی ؟ گفت : زندگیت بیهودست چون عشق نداری پس بدبختی گفتم : اگر هم صداقت و هم اعتماد و هم عشق را داشته باشم چی ؟ گفت : باز هم بدبختی , چون غرور را نداری . در حالی که قدم های دور شدنش را می شمردم , آرام در خودم می اندیشیدم که معنی حرف آن پیرمرد چه بود ... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 18:18 توسط بهروز |
|
|
خاطره
|
|
بار دیگر خاطرات گذشته را در کتابخانه فکر ورق زدم و یاد آور کسی شدم که همه زندگیم از او بود , لحظه هایی که کاش باز می گشتند تا می توانستم از رفتنش جلوگیری کنم , اما آنروز فقط قدم هایش را که داشت دور می شد شمردم , عجب دنیای عجیبیست , روزگار ما جایی برای اعتماد ندارد و همه چیز فدای غرور می شود , عزیزترین هام شاید روزی قربانی غرور شوند همان طور که او شد .
صفحه های کتاب خاطرات را ورق می زنم و صفحات شکست را می نگرم و در لابلایش تک و توکی از امضای موفقیت دیگران می بینم , کسانی که از سر غرور امضای خوشبختیشان را در دفتر سیاه سرنوشت من گذاشتند , و باز هم ورق می زنم .... اینک به برگ های زرد پاییزی می رسم که دیگر سبز نخواهند شد , چون هیچ وقت سبز نبودند , و جای پای رفتنش که مثل پتک بر قلبم می کوبد . آهنگ صدایش زیباست اما کاش نزدیک بود و او در ادامه صفحات آنقدر دور شد که هر چه گوش تیز کردم صدایی نشنیدم . آه چه بی وفاست روزگار ... بازهم به ورق زدن ادامه می دهم و تلخی های گذشته را یاد می کنم و شکست های بی شمار را می شمارم که شاید با پیدا کردن تعداش بتوانم در نظر کمترش کنم ولی افسوس که کاری است غیر ممکن .... در صفحات گذشته فقط یک صفحه روشن می بینم و آن هم روز آشناییست و کاش می شد از آن ورق کپی گرفت . قلم را بر می دارم و بر صفحه امروز خاطراتم نقاشی می کشم و همه صفحه را سیاه می کنم و در مرکز نقطه ای سفید به یادش باقی می گذارم تا امروز هم مثل همه روزهای گذشته با شکست باشد . و با یاد سخنی هر چند که دیر زمانی ازش می گذرد کتاب خاطراتم را می بندم . از گذشته درس بگیر , به آینده به اندیش , امروز را فراموش کن |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 22:11 توسط بهروز |
|
|
دنیای کوچیک کوچیک
|
|
سلام
اشتباه نکنید !! این موضوع تکراری نیست , فقط این عنوانیست که در پست آن به مسائل اینترنت و جهان مجاری و مشکلات و بحث اجتماعیش مربوط می شه . توی ایران طبق شاید چیزی حدود 30% مردم از اینترنت حالا بنا به کاری که دارن استفاده می کنند و از این در صد قریب به 25% آنرا جوانان تشکیل می دهند . اما از تمام کارهای انجام شده با این دنیای مجازی نزدیک به 80% از مردم به چت کردن مشغولا و این خب یه آما خیلی بد نیست . اما من امروز راجب چت حرف نمی زنم . دنیای وبلاگ نویسی شاید بیشتر از همه دنیا در کشور های جهان سوم محبوب تر باشه و شاید دلیلش هم امکانات پایین اجتماعی باشه . وبلاگ ها در ایران چند دسته هستند: اول وبلاگ های علمی که که اگر بخواهیم درصد بدیم 6 تا 7 درصد سهمش باشد دوم وبلاگ های اجتماعی , سیاسی , و کلا روزنامه ای که چیزی نزدیک به 10% را نصب خود کرده . سوم وبلاگ های شخصی که طیف وسیعی در وبلاگ های ایران را دارند وبلاگ های تجاری که شاید 1% هم بیشتر نباشند اول خواستم تاریخچه وبلاگ را بنویسم اما دیدم شاید جذاب نباشه , بجاش یک سوال مطرح می کنم : چرا اینقدر سریع صنعت وبلاگ در ایران رشد کرد و شاید 60% آن را جوانان زیر 20 سال اداره می کنند ؟ تفکر من این است : ایران از بعد از انقلاب اسلامی زمانی برای جوانانش نداشت چون درگیر جنگ شد . بعد از جنگ باز هم فرصتی نبود چون سرگرم احیاء کشور بود . و حالا بعد از 27 سال با اینکه فرصتی هست اما دیگر عادت نکرده که صدایی بشنود . عدم پاسخ گویی به نیاز های جوانان و حل مسائل و مشکلات آنان و تندروی های عجیب و قریب و .... همه و همه باعث شد جوانان برای حرف زدن به وبلاگ روی بیاورند , به جای حل نیازهاشون خودشونو با وبلاگ سرگرم کنند , و .... خلاصه اینکه صنعت وبلاگ چیز بدی نیست اما باز هم ایران از راه درست به این صنعت نرسید موفق باشید بهروز |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 16:45 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من بهروز هستم . ساکن کنونی اصفهان 21 سالمه , توی این سن و تا اینجا خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزای عجیب رو هم تجربه کردم .
همیشه از خودم می پرسیدم که من چه کار مفیدی برای جامعه خودم انجام دادم . اکثر اوقات معضل های اجتماعی رو می دیدم و خب مثل همه تاسف می خوردم . اما یک روز تصمیم گرفتم از چیزایی که می فهمم و تجربه کردم و یا می بینم , بنویسم که شاید بتونبم با حل این مشکلات باعث پیشرفت ایران بشیم . با تشکر از همه شما . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|